تبلیغات
دردونه مامان و بابا
دردونه مامان و بابا

آترا دو ساله شد....هوراااااااااااااااا

1390/02/9 

سلام به روی ماه گل دخترم
تولد دو سالگیت مبارک عزیز مامان...........
خودت میدونی که خیلی واسم عزیزی
......امسال واست تولد نگرفتم گلم...شرمنده ........خودت میدونی که بیشتر بخاطر این بود که تو جیگر طلا اذیت نشی خانومم........یه ذره هم بخاطر اینکه واقعا" دست تنهام و خودمم اذیت میشم........
ولی خب درسته که واست مهمونی نگرفتم ولی دیشب با بابا رفتیم واست کادو خریدیم و امروزم به افتخار تولدت رفتیم جاسب و کلی خوش گذروندیم........
امروز مرتب میگفتی تبلد آترائه......فوری هم یاد دوچرخه ات میوفتادی و بهونه میگرفتی موتورممممممممممم.............
عمو تقی و زن عمو هم واست کادو خریدن.......دست گلشون درد نکنه......تا کادو رو بهت دادن گفتی تبلدمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟  اون موقع بود که همه زدن زیر خنده......
.....................................................................................................................
حتما" تو یه پست دیگه عکسای امروز و عکسای عید رو میذارم.....(امان از دست مامان تنبل)


نوشته شده توسط : مامان آترا


آترا و آتش!!!

1389/11/1 

سلام به دختر نانازم.....
امروز منو تو بابایی رفتیم برگ بهشت(قسمتی از شهرستان دلیجان که زمینایه کشاورزی و باغا اونجان).....بابایه شیطون و ضد حفاظت محیط زیستتون نظر داد که بریم آتیش بازی کنیم....با چی؟؟؟ خب معلومه دیگهههه باتیغایه خشک تو بیابون!!! البته فکر نکنی من بیگناهماااااا منم جنایتکارتر از اون.......به تو جوجویه خوشگلمم خیلی خوش گذشت و مدام میگفتی دااااااغه!!! تا آخر سرم با یه تیکه چوب رویه برفا به قول خودت نَه(نقاشی) میکشیدی.......عکس هم داریما....تو ادامه مطلب...

ادامه مطلب


نوشته شده توسط : مامان آترا


دایی ازت ممنونیم....

1389/11/1 

سلام......
امشب ما سه تا بعد از شام رفتیم خونه بابایی......وقتی به دایی جونت گفتم که دارم دوباره وبلاگتو آپ میکنم یه نگاهی به وبت کرد و یه سری تغییرات فنی تو قالب داد که من ازشون سر در نمی آوردم
این پست بابت تشکر از داداش جونم واسه زحمتاییه که واسه وبلاگ دردونه کشیده و داره بازم میکشه


نوشته شده توسط : مامان آترا


تولد یکسالگی نفس مامان....

1389/10/30 

سلام به رویه ماهت دختر گلم
روز تولدت هنوز راه نمیرفتی و چهاردست و پا بودی
.....اون شب اصلا" از بغل پایین نیومدی.....مدام یا بغل من و بابا بودی یا بغل عباس(پسر خاله آترا) که اونروزا عبی صداش میزدی ولی الان ماشالله واسه خودت خانمی شدی و بهش میگی عباش.....
چند تا از عکسایه شب تولدت رو که زیادم حرفه ای نیستن میزارم تو ادامه مطلب......
 


ادامه مطلب


نوشته شده توسط : مامان آترا


تنبلی بسه مامان آترا!!!!!!

1389/10/27 

سلامی با یه عالمه خجالت

دختر گلم مامانت میخواد تنبلی رو بزاره کنار و دوباره از شیرینکاریات بنویسه

حسابی واسه خودت خانمی شدی
الان چون داری از خواب ناز بیدار میشی نمیتونم بنویسم.......ولی سعی میکنم این چند ماه رو با عکس و خلاصه پیشرفتایه جسمی و روحیت جبران کنم.......بازم معذرت میخوام گلم


نوشته شده توسط : مامان آترا


دومین عید نوروزت مبارک!!!

1389/01/2 

سلام به روی ماه گل دخترم
عیدت مبارک عسیس مامانFor You.... موقع تحویل سال کلی کیف کردم که جوجوی شیطونی که عیدِ پارسال توی دلم بود امسال تو بغلم بود و با هم قر میدادیم..........این اولین عیدی بود که چش تو چش بودیم......ولی دومین عیدیه که ما یه دختر ناناز داریم.........
چیزی تا تولد یکسالگیت نمونده.....خیلی بزرگ شدی.....یه عالمه کلمه و شیرینکاری جدید یادگرفتی......
وقتی بخاری و سماور و گل!!!!رو میبینی انگشت اشاره اتو تکون میدی و میگی جیییییییز   جیزهههههههه....مامان و بابا هم ذوق میکننو قربون صدقه ات میرن.......
وقتی شعر عموزنجیرباف رو واست میخونم به جای نخودچی کشمش میگم ده ده و تو هم میگی.....وقتی میگم بخور و بیا با صدای چی؟؟؟به جای میو میو با صدای خیلی ریز و لوس میگی بیو بیو....گاهی هم میگی بیدو بیدو....خیلی خنده دار میشی........
دستتو میگیری به طرف کسی یا چیزی که میخوایش و بازو بسته میکنی.....با این کارت علامت میدی که بیا.....
وقتی سرت به جایی میخوره و دردت میاد تا به اونجا کتک نزنم و بد بد نگم و خودتم تکرار نکنی دست از گریه کردن برنمیداری.....
وقتی من با لحن دعوا باهات صحبت کنم عصبانی میشی و بغض میکنی و میگی    اِ اِ اِ   دَعععع.....و اگه معذرت خواهی نکنم میزنی زیر گریه.........
امروزم هر جا که میرفتیم عید دیدنی کلی دلبری میکردیمژه.....بدون اینکه ازت بخوایم هر کلمه ای که بلد بودی رو پشت سر هم میگفتی تا تشویقت کنن....ده ده-----دایی-----می می-----ماما-----بیو بیو-----
بغل کسایی که واست غریبه بودن نمیرفتی و گریه میکردی........ ولی هر جا یه بچه میدیدی از شوق شروع به جیغ زدن میکردی و میرفتی جلوش و با دستت بهش میگفتی که بیا و واسش خنده های صدا دار میکردی......
اگه از شیرینکاریات واسه کسی تعریف کنم حتی اگه ازم دور باشی فوری اون کارو انجام میدی.....خیلی حواست به مامانه که داره چی تعریف میکنه.....
بابا جواد میگه:((( این بهترین شروع سالی که تاحالا داشتم........به خاطر اینکه ما یه فرشته کوچولویه وروجک و بازیگوش داریم.......این خونه بدون آترا خانوم خیلی سوت و کوره.......تو گرمای خونمونی.......به همین خاطر اسمتو گذاشتیم آترا(یعنی آتش).......)))
دردونه اینو بدون که مامان و بابا همیشه عاشقتن



نوشته شده توسط : مامان آترا


چند تا عکس از پاهای شیطون آترا....

1388/12/24 

6263jlw7ec9odj24q7u.jpg


cylvq5advnyy5b3ifjp.jpg


d94dehbkedrz29yw8f.jpg

و اینجا آترا خانم موفق میشه و کلی خوشحاله


نوشته شده توسط : مامان آترا


مراقبت آترا خانمی از مامان!!!

1388/12/24 

سلام به گل خوشمل خونمون
مثلا" مامانی جمعه تا حالا قصد داره خونه تکونی کنه تا خونمون بهداشتی بشه و قبل از شروع کارا به خاله قول دادم که زیاد کار نکنم که مبادا به جوجوی خونه فشار بیاد(ببین خاله چقد هواتو داره)(اینم از طرف آترا واسه خاله جون)
منم جمعه خیلی خوشحال شروع به کار کردم.....روز اول چون رفتی خونه بابا بزرگ(طبقه پایین خونمون) پیشرفت خوبی داشتم.....
روز دوم یعنی شنبه هر کاری کردم و هر ترفندی زدم راضی نشدی که من برم روی چارپایه....منم مجبور شدم دوباره ببرمت طبقه پایین......ولی اینبار زهی خیال باطللللللل.....تا دادمت بغل عمه جیغی کشیدی که گوش فلک کر شد(بیچاره عمه ات)......منم ازش خواستم بیاد خونمون و چند دقیقه ای پیشت باشه تا من کارمو انجام بدم....ولی تا من پامو میذاشتم روی پله اول بازم نق میزدیو گریه میکردی.....ما هم نتیجه گرفتیم که خانمی میخواد از مامانش مراقبت کنه!!!و وقتی من میرم بالا احساس خطر میکنه.....اینم یجورشه دیگه........
الانم که 4 روزی از شروع این امر مهم میگذره خونمون تمیز که نشده هیچچچچچ کثیفترم شده  
فقط خدا رو شاکریم که چون از همه کوچیکتریم به این زودیا کسی خونه ما پیداش نمیشه پس تا آخر فروردین وقت داریم نیشخند
اینم که حتما" باید بگم که مامان خیلی دوست داره


نوشته شده توسط : مامان آترا


صخره نوردی...

1388/12/18 

سلام...
ای وروجکه صخره نورد.....
وقتی از پشت نگات میکنم و میبینم که پاتو هی بلند میکنی و زانوتو میزاری روی بلندی و میخوای بالا بری ناخوداگاه ذوق میکنم و کلی قربون صدقه ات میرم.....بابا جواد میگه به این خاطر اینقدر ذوق زده میشی که واقعا" حس میکنی دخملیت داره بزرگ میشه....
خیلی مامانو خسته میکنی...
مدام از این ور به اونور دنبالتم تا خودتو دودو نکنی...دیروز از دستت یه دل سیر گریه کردم ...بگذریم ...
گیر دادی به دوشاخه تلفن....دستتو به پشتی میگیریو بلند میشی و سعی میکنی از پریز درش بیاری....اونم چجوری!!!سیم پایینشو میکشی تا دوشاخه کنده شه....دیروز دوشاخه رو زدی تو بینیت کلی هم گریه کردی....
سعی میکنی از مبل بری بالا ولی نمیتونی....بعد از چند بار تلاش نا امید میشی و میزنی زیر گریه.....وقتی هم که من کمکت میکنم فکر میکنی خودت رفتی....طمع میکنی و هی پاتو میبری بالا و میزاری روتکیه گاه مبل و میخوای بالاتر بری....اونوقته که مجبورم گولت بزنم و حواستو به یه بازی دیگه پرت کنم....
مامانتم که یکی از اون صخرههای متحرکه....تو هر حالتی باشم نشسته خوابیده یا حتی ایستاده میخوای ازم بالا بری....
راستی یه خبر از نی نای کردنتم بدم......کلا داره فرمش عوض میشه....با شنیدن آهنگ چه غمناک چه شاد دستاتو بالا میگیریو هماهنگ با سرت تکونشون میدی.....خیلی بانمک میشی...
بازم میگم خیلی برام عزیزی



نوشته شده توسط : مامان آترا


سکوت نینی هیمشه مشکوکه!!!

1388/12/14 

سلام..........
یادته مامانی گفته بودم یکی از عوارض 4دست و پا رفتنت جارو کردن پودر حشرات زیر فرش بود و در نتیجه پر شدن خونمو از انواع حشرات؟؟؟ مورچه ها سر وکله اشون پیدا شده....اونم از اون مورچه های سیاه بدبو.......فعلا" حمله رو از آشپزخونه شروع کردن....
امروز ظهر با هم توی آشپزخونه بودیم و من داشتم واست ناهارتو آماده میکردم....تو هم داشتی واسه خودت میچرخیدی و دستتو به اینور و اونور میگرفتی و بلند میشدی و بلند بلند میگفتی داباری دیدی دی دی دی دددددد جیززززز با با با با با دباری....منم باهات صحبت میکردمو حرفاتو تائید میکردم.....همینطور که سرگرم بودم یه لحظه متوجه شدم که خیلی آروم شدی.....مطمئن بودم خانم خانما داره یه کار جدیدی میکنه که واسشم خیلی جذابه.....اومدم سر وقتت دیدم بعلههههههههههه خانمی یه مورچه رو لهو لورده کرده و داره سعی میکنه که برش داره و بخوردش!!!!!!!!!!!
ای خدا من از دست تو جیگره شیطون بلا چکار کنم   چرا اینقدر دوست داری عین جوجو از رو زمین چیز برداریو بخوری؟؟؟
به هر حال به موقع رسیدم....فردا باید یه فکری بحالشون بکنم....
با همه شیطنتات بازم مامان خیلی دوست داره آخه شیرینی آترا داشتن به این شیطنتاشه دیگه




نوشته شده توسط : مامان آترا


  • کل صفحات: 3
  • 1  
  • 2  
  • 3  

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان : 1
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو