مراقبت آترا خانمی از مامان!!!
سلام به گل خوشمل خونمون

مثلا" مامانی جمعه تا حالا قصد داره خونه تکونی کنه تا خونمون بهداشتی بشه و قبل از شروع کارا به خاله قول دادم که زیاد کار نکنم که مبادا به جوجوی خونه فشار بیاد(ببین خاله چقد هواتو داره)
(اینم از طرف آترا واسه خاله جون)
منم جمعه خیلی خوشحال
شروع به کار کردم.....روز اول چون رفتی خونه بابا بزرگ(طبقه پایین خونمون) پیشرفت خوبی داشتم.....
روز دوم یعنی شنبه هر کاری کردم و هر ترفندی زدم راضی نشدی که من برم روی چارپایه
....منم مجبور شدم دوباره ببرمت طبقه پایین......ولی اینبار زهی خیال باطللللللل.....تا دادمت بغل عمه جیغی کشیدی
که گوش فلک کر شد(بیچاره عمه ات
)......منم ازش خواستم بیاد خونمون و چند دقیقه ای پیشت باشه تا من کارمو انجام بدم....ولی تا من پامو میذاشتم روی پله اول بازم نق میزدیو گریه میکردی.....ما هم نتیجه گرفتیم که خانمی میخواد از مامانش مراقبت کنه!!!و وقتی من میرم بالا احساس خطر میکنه.....اینم یجورشه دیگه........
الانم که 4 روزی از شروع این امر مهم میگذره خونمون تمیز که نشده هیچچچچچ کثیفترم شده ![]()
فقط خدا رو شاکریم که چون از همه کوچیکتریم به این زودیا کسی خونه ما پیداش نمیشه پس تا آخر فروردین وقت داریم 
اینم که حتما" باید بگم که مامان خیلی دوست داره
صخره نوردی...
سلام...
ای وروجکه صخره نورد
.....
وقتی از پشت نگات میکنم و میبینم که پاتو هی بلند میکنی و زانوتو میزاری روی بلندی و میخوای بالا بری ناخوداگاه ذوق میکنم و کلی قربون صدقه ات میرم
.....بابا جواد میگه به این خاطر اینقدر ذوق زده میشی که واقعا" حس میکنی دخملیت داره بزرگ میشه....
خیلی مامانو خسته میکنی...
مدام از این ور به اونور دنبالتم تا خودتو دودو نکنی...دیروز از دستت یه دل سیر گریه کردم
...بگذریم ...
گیر دادی به دوشاخه تلفن
....دستتو به پشتی میگیریو بلند میشی و سعی میکنی از پریز درش بیاری....اونم چجوری!!!سیم پایینشو میکشی تا دوشاخه کنده شه....دیروز دوشاخه رو زدی تو بینیت کلی هم گریه کردی....
سعی میکنی از مبل بری بالا ولی نمیتونی....بعد از چند بار تلاش نا امید میشی و میزنی زیر گریه.....وقتی هم که من کمکت میکنم فکر میکنی خودت رفتی....طمع میکنی و هی پاتو میبری بالا و میزاری روتکیه گاه مبل و میخوای بالاتر بری....اونوقته که مجبورم گولت بزنم و حواستو به یه بازی دیگه پرت کنم....
مامانتم که یکی از اون صخرههای متحرکه....تو هر حالتی باشم نشسته خوابیده یا حتی ایستاده میخوای ازم بالا بری....
راستی یه خبر از نی نای کردنتم بدم
......کلا داره فرمش عوض میشه....با شنیدن آهنگ چه غمناک چه شاد دستاتو بالا میگیریو هماهنگ با سرت تکونشون میدی.....خیلی بانمک میشی...
بازم میگم خیلی برام عزیزی![]()
سکوت نینی هیمشه مشکوکه!!!
سلام..........
یادته مامانی گفته بودم یکی از عوارض 4دست و پا رفتنت جارو کردن پودر حشرات زیر فرش بود و در نتیجه پر شدن خونمو از انواع حشرات؟؟؟
مورچه ها سر وکله اشون پیدا شده....اونم از اون مورچه های سیاه بدبو.......فعلا" حمله رو از آشپزخونه شروع کردن....
امروز ظهر با هم توی آشپزخونه بودیم و من داشتم واست ناهارتو آماده میکردم....تو هم داشتی واسه خودت میچرخیدی و دستتو به اینور و اونور میگرفتی و بلند میشدی و بلند بلند میگفتی داباری دیدی دی دی دی دددددد جیززززز با با با با با دباری....منم باهات صحبت میکردمو حرفاتو تائید میکردم.....همینطور که سرگرم بودم یه لحظه متوجه شدم که خیلی آروم شدی
.....مطمئن بودم خانم خانما داره یه کار جدیدی میکنه که واسشم خیلی جذابه
.....اومدم سر وقتت دیدم بعلههههههههههه خانمی یه مورچه رو لهو لورده کرده و داره سعی میکنه که برش داره و بخوردش!!!!!!!!!!!
ای خدا من از دست تو جیگره شیطون بلا چکار کنم
چرا اینقدر دوست داری عین جوجو از رو زمین چیز برداریو بخوری؟؟؟
به هر حال به موقع رسیدم....فردا باید یه فکری بحالشون بکنم....
با همه شیطنتات بازم مامان خیلی دوست داره
آخه شیرینی آترا داشتن به این شیطنتاشه دیگه
تولد 10 ماهگیت مبارک!!!!!!
سلام دختر عزیزتر از جونم![]()
تولدت مبارک یکی یه دونه مامان و بابا


امروز خیلی خوشحال وسرحالم
وزن 10 ماهگی آترا بلا : 8500-------قد جیگر طلا : 75-------و دور سر نانازش : 42/5
وقتی کوچولو بودی خیلی دل درد داشتی و شبانه روز بیقراری و گریه میکردی...منم کلی غصه میخوردم... همیشه بابا جواد بهم میگفت که قدر نی نی بودن آترا رو بدون , یه روز میشه که تموم این سختیا یادت میره و یا حتی با خنده ازشون یاد میکنی
.......آترای ما بزرگ میشه و دیگه اون بوی بهشتی رو نمیده(دیدی وقتی بچه تازه بدنیا میاد چه بوی خوبی میده....مهسا عاشق بوی تو بود)و از اون خنده های فرشته گونه اش که تو خواب میکنه دیگه خبری نیست....منم آروم میشدم و نیرو میگرفتم و سعی میکردم که از این لحظه ها بیشترین لذتو ببرم.....تو خیلی شیطون و نانازی از همه جا بالا میری و منم مجبورم 4چشمی مراقبت باشم تا واست اتفاقی نیافته.....هر چی رو که ببینی میخوای و میزنی زیر گریه....کلی منو خسته میکنی ولی خیلی خیلی دوستت دارم....چون میدونم دیگه هیچ وقت آترای مامان 10 ماهه نمیشه ومن دلم واسه این روزای قشنگ تنگ میشه
دیب!!!
سلام سلام صدتا سلام........
الهی مامان فدات شه نمیدونی چقدر خوشحالم و ذوقیدم.....امروز عصر که میخواستم بهت سیب بدم طبق معمول چند بار بلند بلند و با لحن بچگونه گفتم:آترا خانوووم سیب میخوری؟سییییب!!!و تو هم همینطور که ذوق کرده بودی و میخندیدی و به طرفم می اومدی خیلی محکم و چند بار تکرار کردی دیب!!!دیب!!!دیب!!!منم که ندید بدید!!!!!!حسابی ذوق کرده بودمو همه جور ادایی درآوردم
و کلی بوسیدمت
.........
تو جشن دونفره بودیم که خاله جونت اومد خونمون و به ما ملحق شد....چند باری هم همونطور که عین یه موش کوچولو سیبو به دندونات میکشیدی واسه خاله دیب دیب میکردی و ما دوتایی کلی ذوق کرده بودیمو
قربون صدقه ات میرفتیم اینجوری بیشتر به دلم نشست.......
آخخخخخخخخخ کی بشه واسه مامان بگی اسپارتاکوس,قسطنطنیه,....اونوقت چقد ذوق میکنم........
فردا میبرمت واسه چک ده ماهگی....یه کم استرس
دارم خداکنه رشدت خوب باشه آخه به نظر خودم و اطرافیان بزرگ که نشدی هییییییییییچ هر کی میبیندت میگه کوچولو شدی....میام وزن و قد و دور سرتم مینویسم........بازم از این شیرینکاریا بکن خببببببببب...........فعلا" بای
تولد مامان آترا......
سلام
امروز تولدمه...

امروزم صبح که رفته بیرون(شهرک) تا ساعت 8 شب نیومد
و ما دوتا تهنا بودیم........ولی وقتی اومد با یه کیک تولک (همون تولد) اومد.........منم که شمکووووووو خیلی حال کردم.........بابای آترا بدون که مامان آترا خیلی دوستت داره

چندتا عکس واسه جبران دیر وبلاگ زدن...

سلام
این عکسو وقتی حدودا" 4 ماهه بودی بابا ازت گرفت تا ببینی که چقد ناناز و کوچولو بودی

اینجا هم تقریبا" 7 ماهو نیمه هستی و اماده رفتن به ددر....به قول بابا با لباس فضانوردی
اینجا هم که عین نقل ونبات شیرین و خوردنی شدی 6/5 ماهه ایی........
غدد لنفاوی!
سلام
وقتی حدودا" 6 ماهه بودی دوتا برجستگی همرنگ پوستت روی سرشونه ات توجه امو جلب کرد
....دنیا دور سرم چرخید
.......واقعا" ترسیده بودم......همش فکرای ناجور تو ذهنم می اومد.......حتی دوست نداشتم با کسی(حتی بابات) درموردش صحبت کنم.......صبح که شد با چندتا دکتر
تلفنی صحبت کردم همشون یه نظر داشتن اونم این که غدد لنفاویته که متورم شده و از عوارض اولین واکسن که واست زدن......وقتی مهسا(دختر خاله) کوچولو بود زیر بغلش اینجوری شد و خودش خوب شد ولی یه دونه بود!!!بازم مشکوک بودم و نگران
.........با بابا درمیون گذاشتم و بردیمت پیش دکتر حسینی تا معاینه ات کنه....با اطمینان کامل گفت که جای نگرانی نداره و یه امر شایع تو نی نی هاس.....ولی من بازم مشکوک بودم چون 2 تا بود و زیر بغلت نبود!!!!بردیمت شاهین شهر تا دکتر سعیدمهر هم نظرشو بده آخه دکتر باتجربه ایه
و منو بابا خیلی بهش اعتماد داریم........ایشونم نظرشون همین بود و خیال ما رو راحت کرد
خدا رو شکر
حالا منتظر سر باز کردنشون بودیم که حدودا"15 روز پیش یکیشون نصفه کاره تخلیه شد و امروزم اون یکیش سر باز کرد.....خدا کنه
زودی تموم شه آخه احساس میکنم خیلی دردناکن و اگه موقع تعویض لباس دستم بهشون بخوره تو گریه میکنی.....دیروز و امروز خیلی بیقرار بودی شاید به خاطر همین دوتا غده بی تربیت
بوده آخه غروب به بعد که سر باز کرد آرومتر شدی.......الهی مامان فدات شه که تو اینقدر دودو میشی
ایشالله زود زود خوب شی دردونه خونه.........
شعرای بچگونه....واسه یکی یه دونه.....آترا عزیز دردونه........
سلام
از وقتی که فهمیدم خدا یه فرشته کوچولو
بهم داده دوست داشتم باهات حرف بزنم حتی گاهی انقدر پرحرفی
میکردم که با خودم میگفتم نکنه کلافه ات کنم ولی بازم دست بردار نبودم و خیلیم واست شعر میخوندم
و حتی بیشتر از الان....
البته خودم میدونم که همه شعرام ناقصه ولی خب بیشتر از این بلد نیستم تا واسه گل دخترم بخونم
از دوستایی که اینا رو میخونن و شعر کاملشو بلدن خواهش میکنم به منم یاد بدن...........
"عروسکه قشنگه من قرمز پوشیده
تو رختخوابه مخمله آبیش خوابیده
عروسکه من
چشماتو باز کن
وقتی که شب شد
اونوقت لالا کن "
گاهی اوقات که شعر بالایی رو واست میخونم تو خنده بغض میکنی و میزنی زیر گریه ولی من هنوز دلیلشو نفهمیدم
فقط حدس میزنم چون مواقع دل دردای نوزادیت اینو میخوندمو تکونت میدادم یادآور خاطرات بدیه واست!!!!
-----------------------------------
"تپلویم تپلو![]()
صورتم مثل هلو
قد و بالام کوتاهه
رنگ چشمام سیاهه
مامانه خوبی دارم
میشینه توی خونه
میبافه دونه دونه
میپوشم خوشگل میشم
مثل دسته گل میشم"
-----------------------------------
"یه توپ دارم قل قلیه![]()
سرخ و سفید و آبیه
میزنم زمین هوا میره
نمیدونی تا کجا میره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قل قلی داد"
-----------------------------------
اینم که اسمش شعر نیست و من درآوردیه و بیشتر شبیه قربون صدقه رفتنه....من
با لحن بچگونه و تند تند میخونم و تو هم کلی ذوق میکنی و میرقصی![]()
"دختر من طلاهی
فدات بشم الهی
که خوشگلو که ماهی
جیگر جیگر طلاهی"
----------------------------------
اینم
از کتاب (شادی و باغ وحش جادویی)........ از بس وقتی تو دلم بود واست
خوندم کل کتابو حفظ شدم....الان یکمیشو مینویسم ولی سعی میکنم تو یه پست
دیگه همه رو بذارم
"امروز میخواد شادی جون
قصه بگه براتون
یه ماجرای تازه
بازی داره فراوون
نشسته توی حیاط
کنار حوض رنگی
تو دفترش کشیده
چه ماهی قشنگی!
مامان مهربونش
امروز رفته به بازار
به شادی جون قول داده
موقع رفتن و کار
یه چیز خوب و جالب
میخواد براش بیاره
یه بازی بینظیر
هزارتا قصه داره!
صدای زنگ در بود
مامان رسید به خونه
یه جعبه توی دستاش
برای شادی جونه
از خوشحالی میپره
به پایین و به بالا
میگه مامان باز کنیم
در جعبه رو حالا
به به ببین چی اونجاست
یه باغ وحش زیبا
اردک و غاز و ماهی
سر میکشن از اونجا
این بازی جادویی
سرود و آواز داره
حیوانات رنگارنگ
یه عالمه راز داره
پنجره باغ وحش
باید سریع باز بشه
تا بازی حیوانات
یکی یکی شروع شه......."
----------------------------------
"دامن میپوشم چینداره چیندار ![]()
از اینجا قر میدم تا دم ایستگاه
مامان جون بغلم کن
سوار تاکسی ام کن
اگه تاکسی گرونه
اتوبوس یه قرونه"
---------------------------------
در ضمن بابا هم خیلی از این شعرای من درآوردی واسه تو که دردونشی میخونه و تو هم کلی ذوق میکنی .......... چندتا کتاب دیگه هم داری ولی الان اسمشونو یادم نیست و زیاد اونا رو نخوندم.....



